رضا قليخان هدايت
2239
مجمع الفصحاء ( فارسي )
برون آمد مهين تاجداران * پياده در ركابش شهسواران كمر بربسته و بازو گشاده * كلاه كيقبادى كج نهاده درفش كاويانى بر سر شاه * چو لختى ابر كافتد بر سر ماه گر افتادى سر يك سوزن از ميغ * نبودى جاى سوزن جز سر تيغ غريو كوسها بر كوههء پيل * گرفته كوه و صحرا ميل در ميل بدين آيين چو بيرون آمد از شهر * به استقبالش آمد گردش دهر بنه در يك شكارستان نمىماند * شكارافكن شكارافكن همىراند به يك فرسنگى قصر دلارام * فرود آمد چو باده در دل جام زمين كز سردى آتش داشت در زير * پرند آب را مىكرد شمشير بخورانگيز شد عود قمارى * هوا مىكرد خود كافور بارى به آسايش توانا شد دل شاه * غنود از اول شب تا سحرگاه ملك از خوابگه برخاست شادان * نشاط آغاز كرد از بامدادان نبيذى چند خورد از دست ساقى * نماند از شادمانى هيچ باقى برون شد مست و بر شبديز بنشست * سوى قصر نگارين راند سرمست دل از مستى شده رقاص با او * غلامى چند خاص الخاص با او خبر كردند شيرين را رقيبان * كه اينك خسرو آمد بىنقيبان دل پاكش ز ننگ و نام ترسيد * از آن پرواز بىهنگام ترسيد حصار خويش را در داد بستن * رقيبى چند را بر در نشستن به دست هريك از بهر نثارش * يكى خوان و زبرجد بىشمارش همه ره را طراز گنج بردوخت * گلاب افشاند و خود چون عود مىسوخت به بام قصر شد بنشست چون ماه * نهاده گوش بر در ديده بر راه به هر نوك مژه كرده سنانى * بر او از خون ديده ديدهبانى برآمد گردى از ره توتيا رنگ * كه روشن چشم ازو شد چشمهء زنگ برون آمد ز گردان صبح روشن * پديد آورده زان گلخانه گلشن خدنگى رسته از زين خدنگش * كه شمشاد آب شد از آب و رنگش